خانه » سرگرمی » 4 انشا با موضوع خواب + مقایسه خواب در شب امتحان به صورت ذهنی

4 انشا با موضوع خواب + مقایسه خواب در شب امتحان به صورت ذهنی

 

 انشای مقایسه ای دهم مقایسه ی شب و روز انشا با موضوع خواب انشا درمورد تفاوت شب و روز مقایسه ایینه با چهره مقایسه دیوار با موش انشا خواب انشا تضاد شب و روز

خواب بخش جدایی ناپذیر از زندگی ماست

به صورت معمول ما هر شب می خوابیم و خواب های دلنشین ویا خواب های ترسناک می بینیم . اما خواب  در شب امتحان با خواب در شب های دیگر کمی فرق دارد . زیرا شب امتحان سرشار از استرسو دلواپسی است .

در شب امتحان  خواب های پریشان می بینیم و گاهی بی خواب می شویم.گاهی در خواب می پریم که سر جلسه امتحان جا مانده ایم  یا این که جواب هیچ کدام از سوال ها را بلد نیستیم  و همه این ها نشان می دهد استرس قبل امتحان است . در حالی که در بقیه شب ها با آرامش و آسودگی خاطر می خوابیم و خبری از خواب های پرتنش نیست . و این ها همه نشان دهندی تفاوت خواب ما در شب  های معمولی  با شب امتحان است .با این وجود وقتی صبح بعد از دیدن خواب های پر استرس بیدار می شویم می فهمیم که هر چه دیده بودیم خوابی  بیش نبود و با ایمد موفقیت به سمت مدرسه میرویم تا امتحان خود را به بهترین شکل پاسخ بدهیم

 

 

هیچ ایده ای ندارم که چرا اینجا هستم، چگونه شد که راهم به اینجا افتاد! به کجا میرفتم و از کجا میرفتم… یک چهارّاه خلوت، بارانی شدید… منُ یک چتر و یک کیف مدارک زیره بغل ، منتظر تا چراغ عبور عابرین پیاده سبز شود… با اینکه هیچ ماشینی از چهارّاه رد نمیشود، اما من خیره به چراغ ،؛ که ناگهان صدای زنگِ تلفن از باجه ی آن طرف چهارّاه در آمد… راحت بگویم، وا رفته بودم ! چرا که همیشه دوست داشتم وقتی از کنار باجه تلفن رد میشوم، تلفن زنگ بخورد! یک نیم نگاهی دیگر به چراغی که سبز شده بود و تند تند از عرض خیابان رد شدم ، اصلن حواسم نبود که پا کجا میگذارم ، تا ساق پایم خیس شده بود ، آرنج را به پهلو میچسبانم که کیف مدارک زمین نیوفتد و چترم را میبندم و میروم زیرِ سایبان باجه…

تلفن هنوز زنگ میخورد ، دست میگذارم روی گوشی و با اخم بهش خیره میشوم ، انگار که صدای باران و صدای زنگ تلفن به ترین لالایی و قوی ترین معجون خواب آور باشد… یک آن به خودم آمدم و گوشی را برداشتم و چسباندم یه گوشم ، یک بوق ممتد داخل گوشم سوت کشید… گوشی را از گوشم جدا کردم و نگاهی بهش انداختم و آرام گذاشتم سر جایش ، برگشتم و تکیه دادم به باجه و خیره شدم به چگونگیِ برخورد تند قطرات باران با زمینی که درش آب جمع شده…نفس کشیدنم تند و تند تر شد، از بازدم هایم بخوار را میدیدم، با دندان هایم دندان هایم را میفشردم و با چشمانم اطراف را… با اینکه نمیدانستم که چه کسی پشت خط بود ولی نمیدانم چرا اینقدر دوست داشتم که صدایش را بشنوم… راه افتادم در پیاده رو، تمام مغازه ها اول اسمشان با “پ” شروع میشد ، همه ی کوچه ها و خیابان ها هم ، و پلاکِ ماشین های پارک شده کنار خیابان… تنها داشتم به تنها سوالم فکر میکردم و تنها سوالم فقط این بود : یعنی چه ؟! که ناگهان باران بند آمد، اما هنوز صدای برخورد قطرات باران با زمین را میشنیدم ، آمدم چترم را ببندم که متوجه شدم چتری در دستم نیست ، سریع نگاهی به زیر بغل کردم ، کیف مدارک هم نبود ، چشمم به لای انگشتان دستم خورد که کارت ویزیتی سفیدُ سیاه رنگی را نگه داشته بود، چشمانم گرد شده بود و تعجب باعث بالاتر رفتن ضربان قلبم شده بود… کارت را بالا آوردم روبروی چشمانم گرفتم،رویش نوشته شده بود:”این کمی عمیق تر از یک خواب سنگین است” پایین ـش آدرس و پشتش بزرگ و پر رنگ نوشته شده بود “پ”… کارت را در جیب پشتِ شلوارم گذاشتم، چشمانم را بستم و با دست کمی مالششان دادم، وقتی دستانم را برداشتم و چشمانم را باز کردم، دیدم یک تاکسی نارنجی رنگ روبرویم ایستاده در حالی که در عقبش کاملن بروی من باز است ،نگاهی به چهره ی چروک و پیره راننده انداختم ، که با سر سوار شدنم را اشاره داشت. سوار ماشین شدم و همراه با بستنِ در کارت را از جیب پشت شلوارم در آوردم و تا بادی در گلو انداختم که آدرس را برایش بخوانم، خودش دستش را همراه با همان کارت بالا آورد و از داخل آینه نگاهی به من انداخت، من هم به نشانه ی تایید سر تکان دادم. این سوال یعنی چه ؟! داشت مغزم را اذیت میکرد ، در این میان راننده ی چروکیده آهنگی پخش کرد و همراه آن پایش را بیشتر روی پدال گاز فشار داد ؛ از پنجره بیرون را ناه میکردم و دیدم که این مسیر هیچ شباهتی به راهی که آمدم ندارد ، هوای ابری و گرفته ، زمینی خشک و آفتابی که هر چه تلاش کرد نتوانست نوری از خود نشان دهد. آهنگ ، آهنگی بود که میدانستام گوش نداده بودمش اما همراهش زیره لب فریاد میزدم. پرنده ها را میدیدم که یکی در میان با شیشیه ماشین برخورد میکنند، خودکشی میکنند… کم کم آفتاب داشت خودی نشان میداد و آهنگ هم تمام شده بود که راننده دو پا روی ترمز کوبید و با سر بیرون را نشان داد… خانه ی خودم بود ، بی هیچ سوالی سریع پیاده شدم و در خانه را باز کردم ، پله هارا دو تا یکی بالا رفتم و در اتاقم را آرام باز کردم و همان جلو روی زمین خوابیدم ، وقتی از خواب بیدار شدم ، باز هم از تخت افتاده بودم… ! ! !

 

 

 

.

صبح زود را با صدای مردان و زنان آبادی که شب را فارغ از دغدغه های زندگی شهری به راحتی هرچه تمامتر استراحت کرده اند آغاز می کنیم ، عموماً هرکس از این افراد تعدادی از گوسفندان گله را با خود از محل به بیرون آبادی و به سوی چراگاه هدایت می کند ، هرازگاهی صدای نهیب پدری بگوش می رسد که فرزندش را جهت همراهی گوسفندان و ترخیص خود فرا می خواند ، زنان نیز پا به پای مردان در ساعات اولیه سپیده دم پا در عرصه زندگی گذاشته و به نوعی همکاری را آغاز کرده اند و با روشن کردن آتش و گذاشتن کتری بر روی آن قدمی جهت آغاز یک روز با نشاط بر می دارند و بعضی نیز صبح زود بساط خمیر و نان را پهن کرده اند که تا قبل از طلوع آفتاب نان مصرفی و روزانه را “نان تیری” تهیه نمایند .
بچه ها نیز بعد از چند لحظه ای درنگ و شیطنت چاره ای جزء ترک رختخواب و حرکت به همراهی ندارند . با حضور پسر بچه ها در کنار پدر ، آنان سرپرستی را به آموزشیار خود می سپارند و راهی کاری دیگر می شوند .
در همین هنگام گله که شب را برای چرا در بیرون از آبادی بوده است به محل استراحتگاه همیشگی خود می رسد “دون” و آرامشی مختصر را مرور می کند ، خانمها که بساط صبحانه را برای اهل منزل آماده کرده اند با در دست داشتن ظرفی “کوچک و بزرگ” به تناسب میزان شیر به سمت گله می روند ، یکی یکی گوسفندان خود را میابند و شیر آنان را می دوشند و در حین این کار با خانمهای دیگر که عموماً همسایگان و اقوام می باشند وقایع روز گذشته را نیز مروری می کنند و گپ و گفتنی دارند .
گهگاهی مردی نیز در محل پیدا می شوند و گوسفندان خود را چک میکنند از چند حیث “کورک آنها نریخته باشد ، کنه نزده باشد و . . . ” این کار حدود یک ساعتی طول می کشد و با خروج خانمها از دون یکی از اهالی که صدای قوی تری دارد پسری را که صبح کهره ها را به بیرون آبادی برای چرا برده است صدا می زند که این بانگ یعنی اتمام کار چند ساعته آن پسرک و ملاقات مادر و فرزندی گوسفندان ، که پس از شنیدن بانگ این مرد ، پسرک کهره ها را به سمت گله و آبادی حرکت می دهد و دیگر نیاز به همراهی نیست زیرا با چنان سرعتی می روند که قابل هدایت و همراهی نیست و مقصد معین است ، صدای حرکت توام با صدای پرهیاهوی گوسفندان از بی نظیرترین آوازهایی است که هر روستایی در روز مرور می کند .
پس از چند دقیقه ، ملاقات و خوردن باقیمانده شیر توسط کهره ها پایان می پذیرد و هر بچه گوسفند در کنار مادر خود لحظاتی را به شادکامی و “جک و ورجک” می پردازد و پس از حدود نیم ساعت با آواز چند نفر از اهالی کهره ها باید با مادران خود خداحافظی کنند و هرکدام روزی نو را آغاز کنند و چرخه دیگری از زندگی روستایی را همراهی کنند .
زن و مرد و بچه ها نیز فارغ از کار صبح جهت صرف صبحانه و تقسیم کار روز جدید به منزل مراجعه می نمایند و روز دیگری را آغاز می کنند.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

تفاوت برخاستن از خواب روستایی با شهری

صبح زود را با صدای مردان و زنان آبادی که شب را فارغ از دغدغه های زندگی شهری به راحتی هرچه تمامتر استراحت کرده اند آغاز می کنیم ، عموماً هرکس از این افراد تعدادی از گوسفندان گله را با خود از محل به بیرون آبادی و به سوی چراگاه هدایت می کند ، هرازگاهی صدای نهیب پدری بگوش می رسد که فرزندش را جهت همراهی گوسفندان و ترخیص خود فرا می خواند ، زنان نیز پا به پای مردان در ساعات اولیه سپیده دم پا در عرصه زندگی گذاشته و به نوعی همکاری را آغاز کرده اند و با روشن کردن آتش و گذاشتن کتری بر روی آن قدمی جهت آغاز یک روز با نشاط بر می دارند و بعضی نیز صبح زود بساط خمیر و نان را پهن کرده اند که تا قبل از طلوع آفتاب نان مصرفی و روزانه را “نان تیری” تهیه نمایند .بچه ها نیز بعد از چند لحظه ای درنگ و شیطنت چاره ای جزء ترک رختخواب و حرکت به همراهی ندارند . با حضور پسر بچه ها در کنار پدر ، آنان سرپرستی را به آموزشیار خود می سپارند و راهی کاری دیگر می شوند .در همین هنگام گله که شب را برای چرا در بیرون از آبادی بوده است به محل استراحتگاه همیشگی خود می رسد “دون” و آرامشی مختصر را مرور می کند ، خانمها که بساط صبحانه را برای اهل منزل آماده کرده اند با در دست داشتن ظرفی “کوچک و بزرگ” به تناسب میزان شیر به سمت گله می روند ، یکی یکی گوسفندان خود را میابند و شیر آنان را می دوشند و در حین این کار با خانمهای دیگر که عموماً همسایگان و اقوام می باشند وقایع روز گذشته را نیز مروری می کنند و گپ و گفتنی دارند .گهگاهی مردی نیز در محل پیدا می شوند و گوسفندان خود را چک میکنند از چند حیث “کورک آنها نریخته باشد ، کنه نزده باشد و . . . ” این کار حدود یک ساعتی طول می کشد و با خروج خانمها از دون یکی از اهالی که صدای قوی تری دارد پسری را که صبح کهره ها را به بیرون آبادی برای چرا برده است صدا می زند که این بانگ یعنی اتمام کار چند ساعته آن پسرک و ملاقات مادر و فرزندی گوسفندان ، که پس از شنیدن بانگ این مرد ، پسرک کهره ها را به سمت گله و آبادی حرکت می دهد و دیگر نیاز به همراهی نیست زیرا با چنان سرعتی می روند که قابل هدایت و همراهی نیست و مقصد معین است ، صدای حرکت توام با صدای پرهیاهوی گوسفندان از بی نظیرترین آوازهایی است که هر روستایی در روز مرور می کند .پس از چند دقیقه ، ملاقات و خوردن باقیمانده شیر توسط کهره ها پایان می پذیرد و هر بچه گوسفند در کنار مادر خود لحظاتی را به شادکامی و “جک و ورجک” می پردازد و پس از حدود نیم ساعت با آواز چند نفر از اهالی کهره ها باید با مادران خود خداحافظی کنند و هرکدام روزی نو را آغاز کنند و چرخه دیگری از زندگی روستایی را همراهی کنند .زن و مرد و بچه ها نیز فارغ از کار صبح جهت صرف صبحانه و تقسیم کار روز جدید به منزل مراجعه می نمایند و روز دیگری را آغاز می کنند .

اشتراک گذاری مطلب
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

هشت − 4 =

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز