خانه » سرگرمی » 3 انشا زیبا و جدید درباره پروانه ای هستید که در تاریکی شب شمعی روشن پیدا کرده اید

3 انشا زیبا و جدید درباره پروانه ای هستید که در تاریکی شب شمعی روشن پیدا کرده اید

 

انشاء پروانه ای هستید در تاریکی شب شمعی روشن پیدا کرده اید

 

خورشید به خواب فرو رفته است و ماه در آسمان، کنار ستاره ها مشغول روشنایی زمین است.

از پرواز کردن خسته شدم و بال هایم درد میکنند هیچ جا را نمیبینم به کمی استراحت نیاز دارم، دیگر نای پرواز کردن ندارم.
به زمین افتادم و تمام بدنم درد گرفته است.
از خدا درخواست کمک کردم که یک پسر بچه با شمعی که در دستش بود به من نزدیک شد و مرا از زمین بلند کرد و یک آه کوچک کشید و مرا در کاسه ای که در دستش بود در کنار شمع گذاشت شمع با چهره مغرور آمیزش رو به من می کند و می‌گوید از اینجا برو من از پروانه ها خوشم نمی آید و در حالیکه من از سرما یخ زده ام گرمایش را به سمت دیگری می اندازد به او گفتم تو چه شمع مغروری هستی؟!
این کمک تو به یک پروانه کوچک خسته است که به گرمای تو نیاز دارد؟
اون میگوید اگر من گرمایم را به تو بدهم خودم در این هوای سرد یخ میزنم!!
میخواستی در این هوای سرد به بیرون خانه ات نیایی!!
آنقدر چشم هایم خسته بودند که به خواب عمیقی فرو رفتم و در یک هوای گرم در زیر نور خورشید از خواب بیدار شدم و هر کجا را نگاه کردم آن شمع مغرور را ندیدم!!
زیر پاهایم خیلی گرم شده انگار بر روی یک شعله اجاق گاز دراز کشیده ام؟!!
در زیر پاهایم آن شمع مغرور را دیدم که از گرمای خورشید آب شده بود و در خواست کمک می کرد.
به او گفتم میخواستی در این هوای گرم به بیرون خانه ات نیایی!!
پس هرکس یک زمانی به خواب عمیقی به نام مرگ فرو می رود و فقط خدای یکتا می تواند ما را به زندگی بازگرداند.

 

 

به نام یگانه خالق هستی
دیگر آفتاب غروب کرده بود و اثری از نور سرخش در آسمان نبود.مهتاب نورش را در دامان شب گسترده بود و ستارگان که مانند مروارید بر پارچه سیاه شب دوخته شده بودند به من چشمک میزدند. بال های ظریفم دیگر تحمل پرواز نداشتند ،به سختی خودم را به تخته سنگی که در آن نزدیکی بود رساندم و بال هایم را روی آن پهن کردم تا کمی از خستگی شان کاسته شود؛در همین حال نور عجیبی چشم هایم را خیره کرد،گویی یک ستاره از آسمان به زمین افتاده و می درخشد ،سریعا آماده پرواز شدم و با وجود خستگی بال هایم ،خودم را در مدد زمان کوتاهی به چشمه نور رساندم.ماه رخ نقره ای اش را پشت ابر های تیره پنهان کرده بود و جنگل در تاریکی مطلق غرق شده بود ،نور شمع نیمه سوخته قلبم را روشن و نورانی کرد و نور امید به زندگی در وجودم درخشید و حس لطیف آرامش وجود نازکم را نوازش کرد ؛چه دیروز که کرم ابریشمی کوچک بودم و چه حالا که پروانه ای بالغ شده ام هرگز چنین حس دلپذیری را تجربه نکرده بودم.ناگهان باد سیلی محکمی بر گونه ام زد و مرا به خودم آورد .باد شعله های شمع را به لرزه در آورده بود .نگرانی خاموش شدن شمع وجودم را آشفت و حس تلخی در من ایجاد کرد.بال هایم را مانند سدی نفوذ ناپذیر اطراف شعله های رقصان شمع گرفتم تا در برابر باد هولناک از آن محافظت کنم و باد بیرحم شمع درخشانم را نکشد؛آنقدر نگران خاموشی شمع بودم که متوجه نشدم بال هایم کی آتش گرفت و در آتش سوخت…چند لحظه آرامش کنار شمع بودن عالی ترین حس زندگی ام بود که تا آخرین لحظه برای دفاع از این حس دلپذیر کوشیدم و در این راه جانم را فدا کردم…

 

 

 

در تاریکی شب با بال های رنگین خود که هر کدام از بال هایم همچون رنگین کمان رنگا های خیره کننده ای بر ان نقش بسته است که در تاریکی شب جلوه های زیباتری پیدا میک ند از این سو به آن سو پرواز می کنم تا به نوری برسم ….

پروانه ها در شب هر کجا که نور کم هم که باشند به آنجا می روند و در آن نور پرواز میکنند همچونمعبودی که انگار بر دور ان می چرخد و معبود خود را طواف میکند …

در همین تاریکی به دنبال یک روشنایی می گشتم شعمی روشن از  دور دیدم که با دیدن نور شمع سریعتر پرواز کردم  تا هر چه زود  تر  به شمع  تا در کنار همان شمع به آرامش برسم اما باید حواسم را جمع کند که مبادا همین شمع که به دنبالش می گردم پر های زیبایم را بسوزاند و مرا به کام مرگ نکشاند ….

با رسیدن به شمع با شادمانی پر زدم و مانند دیوانه ایی به دور شمع پرواز کردم و تا خود خود سپیده ی صبح از شادی زیاد به دور آن رقصیدم و بال های زیبایم را به نمایش گذاشتم  تا که صبح در روشنایی خورشید از آنجا دور شوم تا که شبی دیگر و جستجوی نور شمی دیگر پر زدم و دور شدم .

اشتراک گذاری مطلب
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

11 + سیزده =

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز