خانه » سرگرمی » شعر و کاردستی آدم برفی با کاغذ و مقوا + قصه متن زیبا ادبی در مورد آدم برفی

شعر و کاردستی آدم برفی با کاغذ و مقوا + قصه متن زیبا ادبی در مورد آدم برفی

 

آموزش ساخت آدم برفی با برف کاردستی انسان ساخت ادم برفی آدم برفی با بطری درست كردن آدم برفي آموزش کاردستی آدم برفی با پنبه کاردستی آدم برفی با مقوا کاردستی آدم برفی با جوراب کاردستی  آدم برفی من  متن زیبا در مورد آدم برفی  داستان های کوتاه زمستانی  متن ادبی درباره آدم برفی کاردستی آسان عروسک آدم برفی با جوراب کاردستی آدم برفی کاردستی آدم برفی کاردستی آدم برفی کاردستی آدم برفی

اتل متل آسمون پر از گل و ستاره

زمین سفید و برفی وای که چه کیفی داره

اتل متل چه سرده اینجا و اونجا هرجا

لباس گرم بپوشی تو برف و سوز وسرما

زمستونه بچه ها همه بیاین تماشا

نشسته رو درختا مرواریدای زیبا

آدم برفی می خنده توی حیاط خونه

واسه تموم گل ها داره آواز می خونه

اتل متل یه آفتاب دلم شده چه بی تاب

آدم برفیه نازم الهی که نشی آب

شاعر: مهری سراوانی

 

 

.

از آسمون مي‌باره، برف‌هاي گوله‌گوله
حياط ما  ليز شده درست مثل سرسره
***
دلم مي‌خواست برم من، سر بخورم تو برف‌ها
يا شايد هم بسازم آدم برفي زيبا
***
مامان دلش نمي‌خواد، كه من برم تو حياط
به‌خاطر همين هم كليد روي در گذاشت
***
مامان جونم، عزيزم، آخه منم دل دارم
چرا نبايد كمي، برف تو دستم بذارم
***
قول مي‌دهم بپوشم، كاپشن و شال و كلاه
دست نزنم به‌برف‌ها، بدون دستكش حالا

مامان از من قول گرفت، كه حرفش و گوش كنم
بدون شال و كلاه، توي حياط من نرم
***
حتي اومد كنارم، تا بشه دستيارم
براي آدم‌برفي، بايد چشمم بذارم
***
مي‌رم تو آشپزخونه، تا يه هويج بيارم
بايد كه اون هويج و جاي بينيش بذارم
***
دونه‌هاي انارو مي‌تونم من بردارم
به‌جاي دندون‌هاي كوچيك اون بذارم
***
دست‌هاي آدم‌برفي، خيلي خالي مي‌مونه
يه‌گل مي‌دم تو دستش، يادگاري بمونه

 

.

 

زمستونه زمستونه فصل تگرگ و بارونه
هوا شده خیلی سرد روی زمین پر از برف

 

چه خوبه کودکستان وقتی میشه زمستان
کلاغ های سیاه رنگ بخاری های روشن

وقتی بارون میباره دلم میخواد دوباره
برم به کودکستان میان آن گلستان

 

آن سال زمستان، زمستان سختی بود:

درخت ها را سرما زده بود – سبزیشان رفته بود – مثل شاخ بز، خشک و قهوه ای رنگ شده بودند. نه گل مانده بود نه سبزه، نه ریحان، نه پونه، نه مرزه.

آب هم از رفتن خسته شده بود، یخ زده بود.

همه جا سفید بود، همه جا، کوه و دشت و صحرا.

آسمان شده بود آسیاب، اما به جای آرد، برف می ریخت همه جا.

یک روز تعطیل، نزدیکی های ظهر، کامبیز و کاوه، میترا و منیژه، کوروش و آرش، سودابه و سوسن، به خانه‌ی پدربزرگ رفتند تا هم پدربزرگ را ببینند و هم در حیاطِ بزرگِ مدرسه، که خانه‌ی پدربزرگ آنجا بود، برف بازی کنند…..

….. وقتی بچه ها به حیاط بزرگ مدرسه، که پر از برف بود، رسیدند، کاوه گفت: بچه ها، به جای برف گلوله کردن و توی سر هم زدن، چرا نیایم یه آدم برفی درست کنیم؟

بچه ها گفتند خوب فکری است. آرش دوید پارو آورد. کامبیز بیل آورد. کاوه بیل آورد، هرکدام هرچه دستشان رسید برداشتند و آوردند.

اول برف های وسط حیاط را پارو کردند و برف ها را با پارو و بیل کوبیدند تا سفت شد…..
…..ساختنِ آدم برفی که تمام شد، بچه ها خوشحال بودند که توانستند خودشان این آدم برفی را بسازند، اما خوشحالی شان بیشتر شد وقتی دیدند آدم برفی، درست شکلِ پدربزرگی شده که آن همه دوستَش دارند. فقط یک کلاه کم داشت، این بود که یکی از بچه ها رفت و یک گلدان خالی آورد و سر آدم برفی گذاشت و دیگر آدم برفی شد مثل خود پدربزرگ.

بچه ها هم اسمش را گذاشتند بابابرفی و دست های همدیگر را گرفتند و دور آدم برفی چرخیدند و با خنده و شادی خواندند:

بابابرفی! بابابرفی!
چه کم حرفی! چه کم حرفی!….

…. پدربزرگ که بابابرفی نبود تا آتش و آفتاب آبش کنند و از بین برود و چیزی از او باقی نماند.
تازه اگر آدم خودش هم از بین برود. یادش و کارهایی که برای آدم های دیگر کرده، هیچ وقت از بین نمی رود. همیشه آدم های دیگر از او یاد می کنند. انگار که همیشه زنده است.
بچه ها فقط به یاد بابابرفی خواندند:

سَرت رفت و کُلاهِت موند،
بابابرفی، بابابرفی!

دِلِت شد آب و آهِت موند،
بابابرفی. بابابرفی!

دو چشم ما به راهت موند،
بابابرفی، بابابرفی!

پدربزرگ هم می خندید و سرش را تکان می داد و با آن ها می خواند:
بابابرفی، بابابرفی

 

جبار باغچه بان

اشتراک گذاری مطلب
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

13 + شانزده =

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز